تبليغاتX
ابلیس کوچک(مریم)

ابلیس کوچک(مریم)

عاشقانه

مریم (یه دیوونه عاشق...)

بارالها از آن زمانی آه به شناخت جلال و شكوه تو

رسيدم

قادر به عشق ورزيدن به هيچ موجودی در اين دنيا نشدم.

مرا در آغوش لطف و رحمت خويش پذيرا باش

تا ابدیت..آمین....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 23:10  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

تنها...مریم

انقدر ارزوهايم را به گور بردم كه ديگه جايي براي جسدم نيست! بهترین درودهایم نثار

 آنانى باد که کاستى هایم رامیدانند،وباز هم دوستم دارند .......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 15:56  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

مریم (یه دیوونه عاشق...)

گاهي كه دلم به اندازهء تمام غروبها مي گيرد چشمهايم را فراموش مي كنم اما دريغ

 كه گريهء دستانم نيز مرا به تو نمي رساند من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ

 كس مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست و كسي دلهر

ه هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند با اي

ن همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد و ه

ر اقيانوس به ساحلي مي رسد و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباش

د از چهار فصل دست كم يكي كه بهار است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 15:55  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

تنها...

 

پرسيد كه چرا دير كرده است . نكند دل ديگري او را اسير كرده است . خنديدم و گفتم او فقط

 اسير من است تنها دقايقي چند تاخير كرده است . گفتم امروز هوا سرد بوده شايد موعود قرار

 تغيير كرده است . خنديد به سادگيم ايينه و گفت احساس پاك تورا زنجير كرده است . گفتم از

 عشق من چنين مگو . گفت خوابي كه سال ها دير كرده است . در ايينه به خود نگاه ميكنم اه

عشق او عجب مرا پير كرده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 15:53  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

مرگ .......

بهترین چیزرسیدن به نگاهی ست که ازحادثه ی عشق تراست

..........

 

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 23:9  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

تنها...

 

دلم گرفته است..کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد..

 

کسی مرابه مهمانی گنجشک ها نخواهد برد                 

 

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست......................

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 23:7  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

عاشقانه

 

تومرا می فهمی...من تورامی خواهم وهمین ساده ترین

 

قصه یک انسان است........ .

 

تومرا می خوانی من تورا ناب ترین شعرزمان می دانم..

وتوهم می دانی تا ابد در دل من خواهی ماند...........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 23:6  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

مرگ

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید...دربهاری روشن ازامواج نور

 

یازمستانی غبار آلود ودور...یا خزانی خالی ازفریاد وشور

 

می رهم از خویش و می مانم زخویش...هرچه برجامانده ویران می شود

 

روح من چون بادبان قایقی....درافقها دور وپنهان می شود......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 23:1  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

دیوونه

 

من هیچی نیستم جز یه ابلیس تنها که عاشق خداست...

 

آره من هیچی نیستم جز یه دختردیوونه که می خواد تو زندگیش

 

فقط عاشق خدا باشه..

 

همون خدایی که به من زندگی داد...خدایی که با تمام وجودم حسش می کنم..

 

همون خدایی که تو سخت ترین لحظه ها دستمو گرفت و نذاشت

 

زمین بخورم...

 

ازوقتی عاشق خدا شدم دیگه نتونستم به هیچ موجود زمینی تو این دنیا

 

علاقه مند بشم......

 

خدایا خوشحالم که تو رو دارم..هیچ وقت تنهام نذار........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 23:4  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

(یه دیوونه عاشق...)ابلیس

من می بالم به این شب ها

                              به این مهتاب

                                           به این احساس

می بالم به تصویر نگاهت در میان قاب خاموشی

من اینجا پشت دریاچه

               تو آنجا پشت تردید فرداها

نمی دانم

دلت می خندد این روزها...؟

    

::  دلت می خندد این روزها..؟

 

 ::: نگرانم..

 

 :::: پشت این پنجره یک نا معلوم...نگران من و توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 22:28  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

من..تنها

 

ای سراپایت سبز..

 

دستهایت راچون خاطره ای سوزان دردستان عاشق من بگذار..

 

ولبانت راچون حسی گرم ازهستی..

 

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

 

باد ما را با خود خواهد برد......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 22:13  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

نگاه.....

 

چرا نگاه نکردم

 

میان پنجره ودیدن

 

همیشه فاصله ای است

 

چرا نگاه نکردم....چرا؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 16:3  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

 

می توان یک عمرزانو زد

می توان درگور مجهولی خدا را دید

با سری افکنده درپای ضریحی سرد 

می توان باسکه ای نا چیز ایمان یافت. 

می توان درحجره های مسجدی پوسید

چون زیارت نامه خوانی پیر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 16:0  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

دیوونه

دراتاقی که به اندازه یک تنهایی ست

 دل من. .......

 که به اندازه ی یک عشق است

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 15:54  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

تنها...

 

آری این منم که دردل سکوت شب

 

نامه های عاشقانه پاره می کنم

 

ای ستاره ها اگربه من مدد کنید

 

دامن از غمش پرستاره می کنم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 15:52  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

مریم (یه دیوونه عاشق...)

 

آه ای خدا..

.

دنیا پرازرنج است وتنها من سرشارازتوام

 

اگرتودرجهان بودی.

 

دیگررنجی نبود..

 

لیکن دنیاپراز رنج است

 

وجایی برای تو نمی یابم.

 

دوستت دارم ..معبود من.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 17:15  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

من..تنها

 

آرزوهایت رابرآورده می کند....

 

آن خدایی که آسمانی را

 

برای خنداندن گلی می گریاند...

.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 17:12  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

سرنوشت

  •  
  • بگذار سرنوشت هر راهی که میخواهد برود ما راهمان جداست... بگذار این ابرها تا میتوانند ببارند ما

  •  چترمان خداست...

  • + نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 17:11  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

    من تمامی خورشيدها

    ،

    ماهها و ستارگان عالم را می فروشم

    تا فقط گوشه چشمی محسور آننده به من بنمايی

    ای صاحب تششع بيكران

    .

    بخشنده باش و بر قلب مشتاق من پرتوافشانی آن

    .

    باران رحمت و برآت تو، بر تمامی مخلوقات

    خوب و بد، زشت و زيبا

    ،

    شايسته و ناشايسته

    ،

    يكسان می بارد

    پروردگارا من هرگز قادر نبوده ام

    در حمد و ثنای تو آواز سر دهم

    همه شب عشق تو را بر دوش ميگيرم

     

    و به خواب ميروم.........

     

    خدایا...خدایا منو ببخش که هیچ وقت بنده خوبی واست نبودم..منوببخش......

    تنها تر از همیشه.

    شدم ....کمکم کن خدایا..

    + نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 20:28  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

    حق با شماست/

    من هیچگاه پس از مرگم/

    جرات نکرده ام که درآئینه بنگرم/

    وآنقدرمرده ام/

    که هیچ چیز مرگ مرادیگر/

    ثابت نمی کند...

    + نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 20:27  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

    من..تنها

    /                                                  زندگی حس غریبی است...........

                                         زندگی شاید آن لحظه محدودی است که نگاه من   ..... 

                                            در نی نی چشمان تو خود راویران می سازد......... ....... ...

    + نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 20:25  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

    مریم (یه دیوونه عاشق...)

     

    به یاد آورکه زندگی من باد است..

     

    وچشمانم دیگر نیکوئی رانخواهد دید.

     

    چشم کسی که مرامی بیند دیگربه من نخواهدنگریست.

     

    وچشمانت برای من نگاه خواهدکرد ومن نخواهم بود......

    + نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 20:23  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

     

    به سراغ من اگر می آیید،

    پشت هیچستانم.

    پشت هیچستان جایی است.

    پشت هیچستان رگ های هوا،پرقاصدهایی است

    که خبر می آرند،از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک.

    روی شن ها هم،نقش های سم اسبان سواران ظریفی

    است که صبح

    به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.

    پشت هیچستان،چتر خواهش باز است:

    تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

    زنگ بارن به صدا می آید.

    آدم اینجا تنهاست

    و در این تنهایی،سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

    به سراغ من اگر می آیید،

    نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد

    چینی نازک تنهایی من

     

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 20:21  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

    مریم (یه دیوونه عاشق...)

    من اگرآن دخترنفرین شده ی اندوهم.....

    یا که ازجنس گلی هرزه میان کوهم.....

    توهمان آدمک چوبی وپیمان شکنی.....

    که فقط لایق آتش زدنی..........

    + نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 23:8  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

    تنها...

     

     در پس رفتنت نگاهم برردپای بی بازگشتت ماند....

     چگونه رفتنت را باور کنم...........

    چه بی صدا وچه آرام رفتی.......

     

    + نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 23:6  توسط یه دیونه ی عاشق  | 

    من به مردی وفا نمودم و او
    پشت پا زد به عشق و اميدم
    هر چه دادم به او حلالش باد
    غير از آن دل كه مفت بخشيدم


    دل من كودكی سبكسر بود
    خود ندانم چگونه رامش كرد
    او كه می گفت دوستت دارم
    پس چرا زهر غم بجامش كرد


    اگر از شهد آتشين لب من
    جرعه ای نوش كرد و شد سرمست
    حسرتم نيست زآنكه اين لب را
    بوسه های نداده بسيار است


    باز هم در نگاه خاموشم
    قصه های نگفته ای دارم
    باز هم چون به تن كنم جامه
    فتنه های نهفته ای دارم


    باز هم می توان به گيسويم
    چنگی از روی عشق ومستی زد
    باز هم می توان در آغوشم
    پشت پا بر جهان هستی زد


    باز هم می دود به دنبالم
    ديدگانی پر از اميد و نياز
    باز هم با هزار خواهش گنگ
    می دهندم بسوی خويش آواز


    باز هم دارم آنچه را كه شبی
    ريختم چون شراب در كامش
    دارم آن سينه را كه او می گفت
    تكيه گاهيست بهر آلامش


    زانچه دادم به او مرا غم نيست
    حسرت و اضطراب و ماتم نيست
    غير از آن دل كه پر نشد جايش
    بخدا چيز ديگرم كم نيست


    كو دلم كو دلی كه برد و نداد
    غارتم كرده، داد می خواهم
    دل خونين مرا چكار آيد
    دلی آزاد و شاد می خواهم


    دگرم آرزوی عشقی نيست
    بی دلان را چه آرزو باشد
    دل اگر بود باز می ناليد
    كه هنوزم نظر باو باشد


    او كه از من بريد و تركم كرد
    پس چرا پس نداد آن دل را
    وای بر من كه مفت بخشيدم
    دل آشفته حال غافل را

    + نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 23:0  توسط یه دیونه ی عاشق  |